تبليغاتX
الناز جون
من+تو=love
سلااااام

دم همه بی معرفتا گرم

من درگیر کنکور هیچکسم نیومده سر بزنه

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 14:11  توسط Jennyfer | 
سلام سلام برو بچ خودمودن؟؟؟

چي خبراااا؟؟؟؟

دير كردم حسااابي مي دونم!! ببشقين

۵روز كلاس كنكور در هفته ديگه وقت سر خاروندن واسم نذاشته بخدا....تازه تموم شده يه ده روزي استراحت كنيم دوباره ميخوان مارو بگيرن به رگبار فيزيك و شيمي و زيست و...اي بابا! هر روز هفته تا ساعت ۶و۷ بايد بمونيم مدرسه!! هي گفتم برم آموزشگاها نذاشتن كه!!!!

ولي اين سالم واسه خودش عالمي داره ها!!!!

هي كه به بهونه كتابخونه پامون به كجاها كه باز نميشه!!!! كتابخونه كجا دماوند كجا!!!! هه هه

يه خبر خوب!!!همين الان فهميدم....امسال آزمايشي آزاد كنكور دادم...دومين از دومين انتخاب قبول شدم دومين انتخابم پرستاري بود فقط پزشكي قبول نشدم البته من صفر صفر رفتم سر جلسه هيچي نخونده بودم...اميدوار شدم كه سال ديگه حتما پزشكي قبولم.....چه سالي بشه امسال!

شرمنده بيشتر از اين وقت ندارم و يه عالمه حرف دارم

اگه خيلي جواب كامنتا رو نميدم به دل نگيريد اين يكسالو!!! قول ميدم سال ديگه تا كنكور دادم خيالم راحت شد از شرمندگي همتون دربيام حسسسااااااابي!!!!!!

اووووم بووووووس

موفق باشيد

بااااااي

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 14:30  توسط Jennyfer | 
سلام سلام...حال شما؟؟

ای بابا....فعلا راحت شدیم...یه نفس راااااااااحت...آخیش..از دست این امتحانای لعنتی....ول نمیکنن که....ولی چه فایده که این خوشی دوومی نداره!...یه 20 روز دیگه کلاسای پیش دانشگاهی شروع میشه و خوشی تعطیل..ای بابااااا..یعنی میشه راحت شیم!! یادم میفیته امسال چه سال سختی جلومه دلم میخواد  گریه کنم!!! حالا خدا کنه آخرش نتیجه بگیریم وگرنه حسابی ضایع میشم مخصوصا جلو مامان بزرگم که هی از شهرستان زنگ میزنه میگه خانم دکتر چطوره! پس فردا با چه رویی بش بگم خانم دکترتون جلبک دریایی واحد ابرقو  قبول شده!!

بیخیال...راستی طی یه عملیات ایثارگرانه و ناگهانی هم امیر و هم ایرج( دو تا دایی جنابعالی) تو این ماه شوهرشون دادیم!! وسط امتحانای من!...آخی ..اینا هم عاقبت بخیر شدن....هرچند که من ناراحتم....مخصوصا واسه ایرج!..تا دیروز میزدیم تو سروکله هم حالا باید حواسمون باشه به زناشون برنخوره!!! ای باباااا....

دیگه چی بگم؟؟؟ آهان هفته دیگه میریم شمال و آستاراو..خلاصه یه مسافرت 10 روزه که تقریبا میشه اولین و آخرین مسافرتمون اونم بازم مسببش منم بخاطر کلاسای پیش!

البت که بعد ماه رمضون تو شهریور یه سر میریم اراک یه عرض ارادت خدمت خانواده پدرجان....

دیگه حرفی نمونده بزنم

پس فیلا باااااااااااااااای

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 19:29  توسط Jennyfer | 
سلام سلام خوفین؟؟؟

سال نوی همه مبارک...ببشقین دیر شد...دیگه بعد عید کلاس کنکور و تست از یه طرف...امتحانای مدرسه و امتحان نهایی از یه طرف دیگه وقت واسه سرخاروندن نذاشته!

میخوام یه چیز تعریف کنم از آدمای بی جنبه..کم ظرفیت...بیماران قلبی...خانومان باردار.. تقاضا میشه نخونن!

جاتون خالی دیروز با کلی پارتی بازی رفیتم سالن تشریح دانشکده پزشکی دانشگاه تهران..قبل ورود به سالن دکتره گفت هر کی می ترسه تشریف ببره...قبل ورود به سالن یه فاتحه بفرستین! مارو میگی رنگا پریده! رفتیم تو سالن دیدم رو یه تخت یکی خوابیده یه ملحفه سفیدم روش! حسابی گرخیده بودیم!..خلاصه ملحفه رو از رو بدنش برداشت..بچه ها گفتن از رو صورتش برندار!می ترسیم!...رنگمون شده بود عین گچ اولش..ولی دیگه آخرش من یکی که با مرده پسرخاله شده بودم...دستشو گرفتم پارچه رو صورتشم برداشتم و جاتون خالی شمارشم داد دیشب کلی اس بازی کردیم!!!!

خلاصه خیلی تجربه عااالی بود...

راستی میخوام امسال پیش دانشگاهی غیرحضوری بردارم اگه کسی در این زمینه تجربه یا اطلاعات داره راهنمایی کنه لطفا...ممنون

بای تا های

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 19:20  توسط Jennyfer | 
ترسم آن روز بیایی که نباشد جسدم

کوزه گر کوزه بسازد ز خاک جسدم

لب آن کوزه بسازد ز خاک لب من

بی خبر لب بگذاری به لبان جسدم

 

سلاااام

خوبین؟؟

امیدوارم همیشه خوب و موفق باشین....

خبری ندارم جز اینکه...امتحانا هم گذشت...با نتیجه رضایت بخش...خدارو شکر فعلا یه نفس راحتی میکشم....آهان معدلم هم شد ۲۶/۱۹ رتبه اوردم

چقدر این سالای آخر داره سخت میگذره ها!! زودتر این دبیرستان تموم نمیشه راحت شیم!واقعا دارم جون میکنم! حسابی کم اوردم....زودتر عید بیاد بلکه این روحیه ما عوض شه!

یادش بخیر قدیما آپ می کردیم اووه چند صفحه!!!...الان نه حسش هست نه حرفش!

خوش باشین

بای ی ی ی ی ی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 17:50  توسط Jennyfer | 

- صبرکن عاطفه دلگیر شود بعد برو

یا کمی از تو دلم سیر شود بعد برو

صبرکن کودک نوخاسته ی عاشقیم زندگی کند و پیر شود بعد برو

تازه از راه رسیدی به سفر فکر نکن

صبرکن وقت سفر دیر شود بعد برو...



-  ای شور خیال انگیز

ای وهم تماشایی

درمیکده میمانم شاید که تو بازآیی

ای لحظه ی بی پایان و ای قصه ی تکراری

در بند تو میمانم بی آنکه تو فرمایی

در سامعه عابد راٰ در میکده ساغی را در دیر مسیحا را بر مصر زلیخا را

مصلوب تو گردانم

                          حکم آنچه تو فرمایی...



- دل من ساز که نیست هر کسی ساز خودش را بزند و سپس دل بکند ساز در آتش فکند

دل من جاده که نیست زیر پاید عابران له بشود نفس نفس جان فکند

دل من بچه که نیست که در اندیشه ی یک جامه ی نو شاد شود یا به هر قصه ی شیرین تو فرهاد شود

دل من یک اعتراف ساده است به گناه یک نگاه مثل آن نگاه دیوانه به ماه


- قلب ها را باید شست جور دیگر اندیشید و دل از کینه و نفرت بزدود و تبسم به تلاقی ها زد

چشم ها را باید شست اشک از چشم برون باید کرد و به هر قطعه فقط سبزی کشت

بوسه باید بزنیم ما برآن دست نوازنده ی چنگ هدیه باید بدهیم ما به فریاد سکوت و به فرهاد

سلام سلام من دوباره اومدم با یه عالمه تاخیر!

امروز خیلی ی ی ی ی ی خوشحالم آخه فردا واسم یه روز خیلی بزرگ و قشنگه! خیلی احساس خوبی دارم انگار جدی جدی قراره فردا متولد شم...آروم و سبک و راحتم...انقد سبک که احساس می کنم اگه الان دستامو بگیرم بالا می تونم پرواز کنم....

تولدم مباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررک ک ک ک ک ک

شعرای بالارو هم به مناسبت تفلدم آپ کردم!!! البت من خیلی پرو تشریف دارم چون اصن شعرا مال من نیست که!! شعرای فرهاده....ازش ممنونم که انقد با احساس و خوبه.


+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 16:51  توسط Jennyfer | 
خدا بیامرزه عمو علیو...رفتنش یه زخم بود ولی خب بعد از اون فاصله ای که بین ما و خونواده بابا افتاده بود پر شد.. دوباره رفت و آمدمون به اراک شروع شد...چن سالی بود پسرعمه ها و دخترعمه هامو ندیده بودم...بچه بودم اول راهنمایی بودم...باهاشون تو سرو کله هم می زدیم و می خندیدیم خوشحال بودم ..یکم داغ رفتن عمو رو تسکین می داد...تو این شوخیا این وسطا هربار که علی رو می دیدم نگاهم روش ثابت می موند...نگاهمون تو هم گره می خورد...بچه تر از اون بودم که بفهمم یعنی چی ..فقط میدونستم شخصیتشو دوست دارم چون از سن کم رو پای خودش بود...بنظرم یه مرد بود...احترام بزرگترارو خیلی داشت..با اینکه وضع مالیشون خوب بود ولی میدونستم از حقوقش به عمم هم میده....کلا شخصیتشو دوست داشتم...هربار که می رفتیم اراک و میومدیم بیشتر فکرم مشغولش میشد ولی هربار حرف مامان باباها رو یادم میومد که می گفتن شما نوه ها مثه خواهر برادرین..مخصوصا واس منکه داداش نداشتم ....تا اینکه یروز از مدرسه اومدم خونه..مامان که از غوغای دلم خبرنداشت یباره یه خبری رو داد که یخ کردم...گفت محل کار علی آتیش گرفته و...دیگه بقیشو نشنیدم...اشک از چشمام اومد پائین....حالم زار بود...ولی همه گذاشتن به پای اینکه مثه داداشم میمونه و کسی حواسش به من نبود...کلی نذر و نیاز کردم...می ترسیدم می ترسیدم تصویری که ازش تو ذهنم دارم خراب میشه می ترسیدم دوباره چهرشو ببینم....بابا یروزه رفت بهش سر بزنه هر نگاهم هزارتا خواهش بود که باهاش برم ولی جرات نکردم به زبون بیارم...وسط مدرسه ها بود...بابا رفت و اومد ولی ناراحت...تا اینکه چن ماه بعد رفتیم اراک...دیدمش...هزاربار خدارو شکر کردم...چهرش آسیبی ندیده بود...یجورایی معجزه شده بود....خوشحال بودم....این وسطا به خواهرش غیرمستقیم یه چیزایی گفته بودم البت منو و مریم با هم راحت تر از این حرفا بودیم ولی از بیان کردن احساسم هم می ترسیدم...سالها می گذشت و من احساسمو تو دلم قایم کرده بودم تا اینکه سال اول دبیرستان بودم واسه عید رفتیم اراک زودتر از اونا رسیدیم خونه باباجون...قلبم تاپ تاپ می کرد تا بیان احساس می کردم انقدر ضربان قلبم بلند هست که الان همه می شنون وقتی اومدن سر از پا نمیشناختم...خوشحال و دستپاچه بودم...تا اینکه همون سال توی همون عید هردومون حرفای دلمونو بهم زدیم...وسط شوخی بهش گفتم تو غیرت نداری گفت دارم روی تو غیرت دارم....یهو گفت: الی دوستم داری؟؟ گفتم نه! مگه دیوونم! گفت بگو بخدا...اگه راستشو نگی میذارم میرم...خدا لعنت کنه این اشکا رو که بی موقع میان پائین و دست دلو رو می کنن...گفت دیوونه منم دوست دارم فکر کردی فقط خودتی؟؟؟ ولی میترسم...آخر عاقبت نداره ..اینا نمیذارن ما ازدواج کنیم..راست میگفت..باباش سالها بود با خانواده پدریم مشکل داشت ...همینطور بابای من...برگشتیم تهران ولی تو دلم یه دنیا امید بود و نا امیدی...خوشحالی بود و ناراحتی...نمیدونستم چمه...گردنبندی که گردنم بود داده بودم مریم بده بهش اونم انداخته بود گردنش...وقتی برگشتیم بهش زنگیدم...کم کم شد کارم...هفته ای یبار بهش می زنگیدم...بعد اس بازی شروع شد...از احساس قشنگمون واس هم می گفتیم از روزای دوری و الان که بهم رسیده بودیم...اسم بچه هامونم انتخاب کرده بودیم!!!...تا اون اس ام اسی که بعد از رفتن من به مدرسه رسیده بود و دستم پیش مامی رو شد...زندگی شد جهنم!! فقط یادمه بقدری التماس کردم که به بابام نگه ...گوشی تعطیل شد.. اراک رفتن تعطیل شد.. با دلم جنگیدم...گفتم این زندگی نمیشه...واس عروسی رفتیم اراک سعی کردم کم محلی کنم...ولی نشد..نشد که نشد..دوباره رابطه تلفنیمون شروع شد...نشستم با مامی صحیت کردم فک کردم میتونم راضیش کنم ولی وضع بدتر شد گفت اگه میخوایش همین الان درسو تعطیل کن پاشو برو اراک پشت سرتم نگاه نکن...از بغض و خشمش فهمیدم خیلی جدی داره میگه...پس تصمیم گرفتم بی خیال همه چی شم...نامردی کنم ..بزنم زیر قولمون...به نفع هردومون بود انگار...دفعه اخر که رفتیم اراک نگاش نکردم...می ترسیدم دلم بلرزه پیغام پسغاماشم جواب ندادم تلفناشم جواب ندادم...بی خداحافظی و حرفی برگشتیم...چه حالی بدی داشتیم...سر یه هفته بهم خبر رسید زن گرفته!!!! از تو شکستم و به روی خودم نیاوردم می خندیدم به نامردی روزگار...تو مراسم عروسی و نامزدی شرکت کردم از همه بیشتر رقصیدم...جلو چشمش خوشحال بودم و میرقصیدم فک نکنه ناراحتم ولی خدا میدونست تو دلم چه خبرا...با خودم می گفتم ته نامردیه....تا اینکه ۶ماه بعد از عروسیش یروز زنگید بهم....با بغض و اشک زنگید...گفت بچگی کرده..خواسته تلافی کار منو بکنه ولی پشیمونه گفت عشقت از یادم نمیره...عشق واقعی تو بودی..تا قیامت تو قلبمی و دوستم داری....اشک ریختم و قطع کردم....اینجوریه که من میگم اگه عشق واقعی باشه ریشه داشته باشه هیچ وقت از بین نمیره هیچ وقت...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 19:21  توسط Jennyfer | 
بذار بگم حالا که داری میری راحت

بی لیاقت

  گفتی تا تهش باهاتم ولی دیدی طاقت

نیاوردیو یکی دیگرو جایگزین من آوردیو

خیلی راحت تو آبروی منو بردیو...

یه روزی فقط دستای  تو بود تو دستم

ولی  حالا حسابی وا نمیکنم روت اصلا

همه رو میپیچوندم و پاشدی رو دستم

خدایی تو وجود تو احساسی بود اصلا؟؟؟؟

 

سلام سلام .. چه خبرا خوفین؟؟؟

منم بد نیستم

میبینم که نیمه شعبان نزدیکه!!!خوش بگذره!!!

کل درد دل من ایندفعه شعریه که بالا نوشتم

یه عالم حرف توشه....دیگه چیزی ندارم بگم!!

نه چرا یه چیز دیگه هست!! یه اتفاق تازه افتاده!!! من و فرزان که هر روز تا لنگ  ظهر یعنی به عبارتی تا ساعت ۱۲ یا ۱ خواب بودیم!! یه تصمیم جدید گرفتیم!!!

هرروز ۶صبح بلند میشیم میریم  پارک پیاده روی  تا ساعت ۹!!! باورتون میشه!!! خودمون که هنوز باور نکردیم یعنی یجورایی تو کتمون نمیره!! مامان باباهامونم  باور نمیکنن!!! تازه  بدمینتونم  باز ی میکنیم!!!  ایول به خودمون!!!

من یکیو که تازه  ساعت ۱۲ مامانم بیچاره از سرکار میزنگید از خواب بیدارم  کنه کلیم غر میزدم!!!..به این میگن شدت دوستی!! جدا اگه فرزانم نبود نمیرفتم! خب تنها اتفاق مهمی بود  که افتاده!!! اصلا تابستون  ماستی شده!!!خیلی حوصلم سر رفته..بیخیال..فعلا بای

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 19:1  توسط Jennyfer | 

سلام سلام سلام

دوباره من اومدم

آخیش تابستون شداا!!!! راحت شدیم از دست این امتحانا!!از دست این معلما!!!

معدلمم خوب بود....۲۵/۱۹ رتبه دوم...خوفه نه؟؟؟....فقط این ناظمه انگاری باید همیشه کرم خودشو بریزه ها!!!!!.....مامانم رفته کارناممو بگیره اولش کلی تشکر کرده بعد گفته النازجونو انضیاطشو بهش ارفاق کردم ۲۰ دادم!! چون دختر مودبیه وگرنه این آخریا مقنعش خیلی عقب بود!!! میخواستم اونجا بودمو میزدم تو دهنشا!!! به اونچه که مقنعم کجا بود!!! تازه همش یذره موهام معلوم بوده میگه عقب بود!!

بیخیال مهم اینه که بوی خوش تابستان میاید!!!

خب فردا هم که میریم شمال دل همه اونایی که نمیرن بسوزه!!

...ای وای دیر شد من باید برم خونه چقدر حرف داشتم بزنما!!!

اشکال نداره باشه واسه دفعه بعد فقط اومدم بگم زندم و خوشحال و سرحال

بای تا های

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 17:44  توسط Jennyfer | 
سلاااااام سلام

امروز  با دست پر اومدم!!!  یه عالمه شعر قشنگ  از  یه  پسر خوب و بامزه دارم.....اسمش   فرهاده!!!.....من عاشق شعراشم خیلی  خوب  شعر میگه حالا چندتا از شعراش اینم پایین  مینویسم شما هم بی نصیب نمونید!

فرهاااااااااااااااااااااااد!  مسی ی ی ی!!!

قلبها را باید شست

جور دیگر اندیشید

و دل از کینه و   نفرت بزدود

و تبسم به  تلاقیها زد

اشکها را باید شست

خار از چشم برون باید کرد

و به هر قطعه  فقط سبزی کاشت

بوسه باید بزنیم ما بر آن دست نوازنده  ی چنگ

هدیه باید بدهیم ما به فریاد.سکوت و به  فرهاد..!!!!

ببشخین امروز وقت  ندارم...چند تا شعر خشگل دیگه هم ازش دارم که وقت کنم  حتما  آپ  می کنم...مسی ی ی ی بااااااااااااااااااااای!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 17:30  توسط Jennyfer | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
النازم يه دختر تفريبا مغرور يه كمم اخمو مامانم بهم ميگه حضرت اخلاق به شدت خرخون، متولد 16/8/72 بچه نارمك. خيلي رمانتيك نيستم ولي خوشم مياد درباره عشق حرف بزنم.موسيقي خيلي دوست دارم خودم ارگ كار ميكنم 2تا خواهر دارم طناز10ساله و فرناز 11ماهه .
مخلص همه بروبچ بلاگفا

نوشته های پیشین
آذر 1390
شهریور 1390
خرداد 1390
فروردین 1390
دی 1389
آبان 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
پیوندها
cad2007
بهترين آهنگها
سرخوشيه عشقه
علي
ston
faratar az bodan
شيطون بلا
الیاس
دختربهشتي
نازنین
علی آس
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM